کشتار چارلز ویتمن از برج دانشگاه تگزاس در 1 اوت 1966 منجر به ایجاد S.W.A.T شد. تیم در هر شهر بزرگ در سراسر ایالات متحده است. در طول محاصره 90 دقیقه ای، تندرو سابق تفنگداران دریایی تقریباً 50 نفر بی گناه را به ضرب گلوله کشت که 17 نفر از آنها، از جمله یک جنین 8 ماهه، بر اثر جراحات جان خود را از دست دادند. در دهه 1950، به نظر می رسید که تلویزیون آمریکا ایده خانواده کامل را در یک شکل یا شکل دیگر پذیرفته است. «پدر بهتر می داند» با پدری عاقل و همسر عاقلش بود که سه فرزندشان، دو دختر و یک پسر را بزرگ کردند. «آن را به بیور بسپار» و «ماجراهای اوزی و هریت»، هر دو شبیه هم بودند، اما با دو پسر. "نمایش دونا رید" با یک دختر و یک پسر در کودکی. و حتی "سه پسر من"، جایی که پدر بیوه است. اما صرف نظر از پیکربندی، همه آنها یک چیز مشترک داشتند: همه آنها تصویر محبوبی را از این که یک خانواده معمولی "تمام آمریکایی" باید چگونه باشد، به تصویر می کشیدند، الگویی برای همه تماشاگران. خانواده ویتمن میتوانستند در آن جا مناسب باشند.
خانواده ویتمن یک خانواده معمولی آمریکایی از طبقه متوسط به بالا بودند. C. A. Whitman مردی خودساخته بود، لوله کشی که با تلاش سخت و عزم برای موفقیت، تجارت موفق لوله کشی فاضلاب خود را ساخت. او همچنین یک شهروند برجسته در جامعه، یک رهبر مدنی برجسته و زمانی رئیس اتاق بازرگانی بود.
او خانواده ای عالی داشت، با همسری دوست داشتنی به نام مارگارت که در شهر زادگاهشان ساوانا در جورجیا با او ازدواج کرد و صاحب سه پسر به نام های چارلز جونیور، پاتریک و جان شدند. همه آنها با خوشحالی در خیابان ال جنوبی در دریاچه ورث فلوریدا زندگی می کردند. پسر ارشد چارلز جوزف ویتمن بود. او در 24 ژوئن 1941 به دنیا آمد و دقیقاً همان چیزی بود که یک پسر تمام آمریکایی باید باشد. او بلوند، خوش قیافه و بسیار باهوش بود و در I.Q خود امتیاز 138 را به دست آورد. آزمایش زمانی که او فقط 6 سال داشت. او دانشآموز خوبی در دبیرستان سنت آن در وست پالم بیچ، پسر محراب، مانند برادرانش، در کلیسای کاتولیک رومی Sacred Heart و یک پارچ با تیم بیسبال مدرسه محلیاش بود. در سن 7 سالگی شروع به یادگیری نواختن پیانو کرد و تنها پنج سال بعد، در سن 12 سالگی، نه تنها به پیانو تسلط یافت، بلکه یکی از جوانترین افرادی شد که به درجه پیشاهنگی عقاب دست یافت. چارلز و پدرش اغلب به سفرهای شکار می رفتند و از دوران جوانی به او یاد داده بودند که چگونه با اسلحه کار کند، چگونه آنها را نگهداری و تمیز کند و چگونه به آنها احترام بگذارد. چارلز مانند پدرش شیفتگی به سلاح گرم داشت. پدرش حدود 60 نفر در خانه داشت. چارلز یک تیرانداز ماهر بود که می توانست "چشم سنجاب را در پنجاه یاردی بیرون بیاورد." خانواده در آسایش زندگی می کردند، در خانه ای که یکی از زیباترین خانه های محله بود. حتی یک استخر هم داشت. ماشینهای مارگارت همیشه جدیدترین مدلها بودند و به پسرها هدایایی مانند اسلحه، موتورسیکلت و سایر مواردی که C. A. مناسب میدانست، داده میشد. آنها یک خانواده ایده آل بودند و چارلز مرد جوانی بود که هر پدری از ازدواج دخترش خوشحال می شد.
اما پشت نمای روشن، تاریکی بود. سی اِی ویتمن با مشت آهنین بر خانه حکومت می کرد، یک دیکتاتور سرسخت و اقتدار ساز سازش ناپذیر که در صورت عدم رعایت قوانین دراکونیایی که او وضع کرده بود، هیچ چیز بد یا غیرعادی در استفاده از آزار عاطفی یا فیزیکی نمی دید. پدر خواستار به عنوان نان آور خانواده، از همه خانواده، از جمله همسرش مارگارت، کمال طلب می کرد و زمانی که مجموعه قوانین او رعایت نمی شد، مجازات هایش سخت و با ضرب و شتم با مشت و کمربند بود. سی اِی بعداً گفت: «من بارها همسرم را کتک زدم، اما او را دوست داشتم.» چارلز در دستاوردها موفق بود زیرا انجام ندادن آن منجر به ضرب و شتم شدید می شد. چارلز در حالی که پیانوی خود را تمرین می کرد، کاملاً از تسمه ای که C. A. روی پیانو درست در اطراف سطح چشم قرار داده بود آگاه بود. بدون شک تلاش برای تبدیل شدن به یکی از جوانترین پیشاهنگان عقاب به روشی مشابه انجام شد. "عشق سخت" C. A. کار کرد. او یک بار گفت: «فکر نمیکنم به اندازه کافی کتک بزنم، اگر میخواهید حقیقت آن را بدانید». بله، آنها در تجملات نسبی زندگی میکردند، اما هزینهای که باید پرداخت میشد بالا بود، و مشکلات اساسی در خانواده برای بزرگترین فرزند ویتمن بسیار زیاد میشد. در اوایل سال 1959، چارلز با دوستانش بیرون رفته بود و مست بود. وقتی به خانه رفت، پدرش منتظر او بود. پدر خشمگین او را بی رحمانه کتک زد و سپس او را به داخل استخر هل داد. چارلز، به شدت کتک خورده و مست، تقریباً غرق شد. برای چارلز، این پایان بود. او باید بیرون می رفت، باید فرار می کرد.
دو هفته قبل از تولد 18 سالگی، او فرار کرد. در 6 ژوئیه 1959، چارلز، به تشویق مادرش، بر خلاف میل پدرش به تفنگداران دریایی ایالات متحده پیوست. در حالی که چارلز سوار قطاری بود که او را به انبار سربازگیری سپاه تفنگداران دریایی جزیره پاریس در کارولینای جنوبی می برد، پدرش چند تماس تلفنی با برخی از "شاخه های دولت فدرال" داشت تا تلاش کند تا سربازی پسرش را لغو کند. او موفق نشد
چارلز که برای نظم و انضباط در خانه استفاده میکرد، یک تفنگدار دریایی خوب ساخت و مدال رفتار خوب، مدال اعزامی تفنگداران دریایی، و جای تعجب نداشت که نشان شارپ شوترها را به دست آورد. رکورد امتیاز او در آزمون تیراندازی اش 215 امتیاز از 250 امتیاز ممکن را نشان داد. همچنین بیان میکرد که او در شلیک سریع از فواصل دور برتری داشت و ظاهراً هنگام حرکت هدف حتی دقیقتر بود. کاپیتان جوزف استانتون، افسر اجرایی لشکر دوم دریایی، به یاد می آورد: «او تفنگداران دریایی خوبی بود. "من تحت تاثیر او قرار گرفتم. مطمئن بودم که او شهروند خوبی خواهد شد.» برنامه آموزش علوم نیروی دریایی برای چارلز ایده آل به نظر می رسید. تربیت او باعث شده بود که تصمیم بگیرد بهترین تفنگدار دریایی باشد که ممکن است باشد، و این برنامه بورس تحصیلی به این هدف کمک می کند. این به تفنگداران دریایی اجازه داد تا در دانشگاه تحصیل کنند و بعداً افسر شوند. چارلز امتحان داد و قبول شد. بورسیه تحصیلی در رشته مهندسی مکانیک گرفت. او دانشگاه تگزاس در آستین را انتخاب کرد که پردیس 232 هکتاری، مرکز خرید سبز و سقفهای کاشیکاری قرمز رنگ، مشرف بر بلندترین عمارت آستین، برج ساعت 307 فوتی ساختمان Beaux-Arts است. منظره پانورامای آن، که در محوطه دانشگاه و منطقه مرکز شهر آستین دیده می شود، سالانه 20000 بازدیدکننده را به خود جلب می کند.
کتی فرانسیس لیسنر چارلز در 15 سپتامبر 1961 در دانشگاه پذیرفته شد و در مدت کوتاهی با زن جوانی به نام کتی فرانسیس لیسنر آشنا شد که دو سال از او جوان تر و باهوش و زیبا بود. او اهل معاشرت بود، بودن با او سرگرم کننده بود و چارلز عاشق او شد. چارلز پس از گذراندن بیشتر عمر خود به پیروی از قوانین و مقررات، پدرش یا تفنگداران دریایی، اکنون آزادی نسبی را تجربه کرد و تقریباً بلافاصله شروع به دردسر کرد. در یک حادثه، او و دوستانش به شکار رفتند و شبانه یک آهو را شکار کردند. حیوان را به خوابگاه برگرداندند و ردی از خون به جا گذاشت و چارلز زیر دوش روده اش را بیرون آورد و پوستش را کند.
در 17 آگوست 1962، چارلز و کتی ازدواج کردند و برای مدتی، رفتار چارلز شروع به بهبود کرد، اما نه برای مدت طولانی. در اوایل سال 1963 نمرات او کاهش یافت و چند اتفاق دیگر باعث شد تفنگداران دریایی بورس تحصیلی او را پس بگیرند و او را به خدمت فعال بازگردانند. او در کمپ لژون، یک پایگاه تفنگداران دریایی در کارولینای شمالی مستقر شد. اگرچه او به درجه سرجوخه ارتقا یافت، اما دیگر تفنگداران دریایی خوبی نبود. یک سال و نیم آزادی که او از آن لذت می برد، باعث شده بود نتواند با ساختار و نظمی که تفنگداران دریایی می خواستند کنار بیاید. او همچنین تنها بود و دلتنگ کتی بود که هنوز در تگزاس در حال اتمام مدرکش بود. او شروع به تنفر از نیروی دریایی کرد.
او در حال دعوا بود، بیشتر و بیشتر قمار می کرد و یکی از تفنگداران دریایی را که به او بدهکار بود تهدید می کرد. چارلز که با یک اسلحه گرم غیرقانونی گرفتار شد، در دادگاه نظامی محاکمه شد و ارتقای درجه او به سرجوخه لغو شد و او را به یک سرباز خصوصی بازگرداند. در آذرماه 64 با افتخار ترخیص شد. چارلز به آستین بازگشت و مصمم بود خود را نجات دهد. او مجدداً برای تحصیل در رشته مهندسی معماری به دانشگاه تگزاس درخواست داد. کتی نان آور اصلی خانواده بود و شغل معلمی او در دبیرستان لانیر بیمه درمانی و حقوق را تامین می کرد. چارلز همچنین بهعنوان جمعآورنده صورتحساب برای شرکت استاندارد فاینانس کار میکرد و پس از آن شغل عابر بانک ملی آستین را به عهده داشت. او همچنین یک پیشاهنگ داوطلب برای Austin Scout Troop 5 بود.
چارلز به همان اندازه که از پدرش به خاطر نظم و انضباط سفت و سخت و خشونتی که بر خانواده اش اعمال می کرد متنفر بود، متوجه شد که در همان الگو قرار می گیرد و نسبت به کتی خشن شده بود. چارلز از کاری که انجام داد وحشت زده شد و عهد کرد که مانند پدرش نباشد. او شروع به نوشتن دفتر خاطراتی کرده بود و در آن یادآوری می کرد که شوهر چگونه باید عمل کند. اما او بهطور فزایندهای ناامید میشد و حملات خشم را تجربه میکرد که به عزت نفس او آسیب میرساند، که قبلاً به دلیل شکست او به عنوان یک تفنگدار دریایی و به عنوان یک دانشآموز از بین رفته بود. از نظر ظاهری، چارلز شوهری سخت کوش، دوست داشتنی و فداکار بود که همه اینها درست بود. اما در داخل، او شخصیتی را پنهان می کرد که با نفرت از خود در هم می پیچید. در بهار سال 1966، مارگارت ویتمن بالاخره از آزار جسمی شوهرش به اندازه کافی خسته شد و به چارلز زنگ زد تا به دریاچه ورث برود و به او کمک کند تا به آستین برود. برادرش جان نیز نقل مکان کرد و سی. اِی را فقط با پاتریک که برای تجارت خانوادگی کار می کرد، گذاشت. به نظر چارلز این بود که خانواده ناکارآمدی که او برای شروع تازه ترک کرده بود او را دنبال کرده است. وقتی پدر چارلز چندین بار در هفته تلفن میکرد و از او میخواست مارگارت را متقاعد کند که به دریاچه ورث برگردد، فایدهای نداشت. چارلز که قبلاً دچار اضطراب و افسردگی شده بود، شروع به بدتر شدن کرد.
کتی با دیدن اینکه چگونه دیدگاه تیره و تار شوهرش عمیق تر می شود، از او خواست که کمک بگیرد. او دکتر جان دی. کوکران را دید که والیوم را برای چارلز تجویز کرد و همچنین او را به روانپزشک کارکنان مرکز بهداشت دانشگاه، دکتر موریس هیتلی، ارجاع داد. در 29 مارس 1966، هیتلی شروع به دیدن چارلز کرد و بیمارش از نفرت خود از پدرش گفت، و اینکه چگونه مانند پدرش، چند بار کتی را کتک زده بود. هیتلی احساس کرد که چارلز "از خصومت سرازیر می شود." خود چارلز نگران بود که منفجر شود و "تلاش شدید" برای کنترل خلق و خوی رو به رشد خود انجام می داد. چارلز به هیتلی گفت که او "به این فکر می کرد که با تفنگ آهو از برج بالا برود و شروع به تیراندازی به مردم کند." Heatly به خصوص نگران نبود. بسیاری از بیماران همین تمایل را ابراز می کردند و این یک خیال رایج بود. هیتلی از چارلز خواست تا هفته بعد بازگردد و آنها بیشتر صحبت کنند. چارلز هرگز برنگشت.
برای چند ماه بعد، چارلز با کمک آمفتامین، دکسدرین، در کلاسها و کارش شرکت کرد. او تمام تلاش خود را برای برتری میکرد، اما نتوانست به هدفش برسد. او شبهای بیخوابی را صرف مطالعه میکرد، اما داروها او را ناکارآمد کرده بود، و این باعث شد که عزت نفس او بیش از پیش آسیب ببیند. چارلز تحت استرس شدید بود، از سردرد رنج می برد، و هر چه بیشتر تلاش می کرد تا خود را بهبود بخشد. او همچنان از پدر منفورش تماس های تلفنی دریافت می کرد و سعی می کرد او را متقاعد کند که به دریاچه ورث برگردد. بدتر از آن، آمفتامین هایی که او مصرف می کرد، نوسانات خلقی او را به طور فزاینده ای بی ثبات می کرد.
از نظر ظاهری، چارلز تقریباً مشابه بود، اما از درون، و بدون توجه، بیصدا از خشم میجوشید که نزدیک بود منفجر شود. 31 جولای 1966 گرم ترین روز سال بود و دمای هوا به بالای 90 می رسید. آن روز صبح، چارلز برای خرید بیرون رفته بود در حالی که همسرش در کار تابستانی خود به عنوان اپراتور تلفن بود. او از فروشگاه سخت افزار دیویس بازدید کرد و یک چاقوی بووی و یک جفت دوربین دوچشمی خرید، سپس به فروشگاه 7-Eleven رفت و مقداری کنسرو گوشت گرفت. او کتی را از سر کار برد و به کافه تریا وایات رفتند که مادرش مارگارت در آنجا کار می کرد. آنها دیر ناهار را با او خوردند و سپس با دوستان خود، جان و فران مورگان که در همسایگی زندگی می کردند، دیدار کردند. بعداً، او کتی را برای ساعت ۶ تا ۱۰ بعد از ظهر سر کار در ساوت وسترن بل رها کرد. تغییر مکان. دوباره به خرید رفت و اسلحه و مهمات خرید.
در خانه، 906 خیابان جول، چارلز پشت ماشین تحریر خود نشست و شروع به تایپ نامه ای کرد تا همه چیز را توضیح دهد و خداحافظی کند. تاریخ یکشنبه، 31 ژوئیه 1966، ساعت 6:45 بعد از ظهر، شروع می شود: «من کاملاً نمی فهمم چه چیزی مرا وادار به تایپ این نامه می کند. شاید دلیلی مبهم برای اعمالی که اخیرا انجام داده ام به جای بگذارم. این روزها واقعاً خودم را نمی فهمم. قرار است من یک جوان متوسط معقول و باهوش باشم. با این حال، اخیراً (نمیتوانم به یاد بیاورم که چه زمانی شروع شد) من قربانی بسیاری از افکار غیرعادی و غیرمنطقی شدهام.» او بعداً ادامه می دهد: "پس از مرگم آرزو می کنم که کالبد شکافی روی من انجام شود تا ببینم آیا اختلال جسمی قابل مشاهده ای وجود دارد یا خیر." او در مورد سردرد و استرس جدایی والدینش صحبت می کند، سپس به سراغ برخی از برنامه های فوری خود می رود. «بعد از فکر زیاد تصمیم گرفتم همسرم، کتی، را امشب پس از اینکه او را از محل کار در شرکت تلفن بیرون آوردم، بکشم. من او را از صمیم قلب دوست دارم، و او برای من همسر خوبی بوده است که هر مردی همیشه می تواند امیدوار باشد. دلیل برجستهای که در ذهن من وجود دارد این است که من واقعاً این دنیا را ارزش زندگی کردن در آن نمیدانم و آماده مرگ هستم و نمیخواهم او را تنها بگذارم تا در آن رنج بکشد. من قصد دارم او را تا حد امکان بدون درد بکشم.» او ادامه داد: «دلایل مشابه باعث شد که جان مادرم را هم بگیرم. من فکر نمیکنم که زن بیچاره هرگز آنطور که حقش بود از زندگی لذت نبرده باشد. او یک زن جوان ساده بود که با مردی بسیار مالک و مسلط ازدواج کرد.»
در یک لحظه، دو دوست او و کتی، لری و الین فیس، برای مدت کوتاهی از آنجا دور شدند. آنها متوجه شدند که او "به ویژه از چیزی راحت شده است - می دانید، گویی او مشکلی را حل کرده است." این زوج حوالی ساعت 8:30 ترک کردند و چارلز کمی بعد آنجا را ترک کرد تا کتی را از محل کار خود بردارد.
کتی وقتی به خانه رسیدند خسته بود و پس از مدتی چت تلفنی به رختخواب رفت. به دلایلی، چارلز تصمیم گرفت که او را نکشد. در عوض، او به سمت بلوک آپارتمانی پنت هاوس در خیابان گوادالوپ رفت، جایی که مادرش در آپارتمان 505 زندگی می کرد. مارگارت ویتمن با پسرش در لابی ملاقات کرد و هر دو به طبقه پنجم رفتند. به محض اینکه آنها در آپارتمان بودند، چارلز به مادرش حمله کرد. دقیقاً مشخص نیست که چه اتفاقی افتاده است، اما احتمالاً او او را در بیهوشی خفه کرده و سپس با چاقوی شکاری به قلب او ضربه زده است. همچنین ضربه شدیدی به پشت سر او وارد شده بود، اما هیچ کالبد شکافی انجام نشد و بنابراین مشخص نیست که آیا او به پشت سر شلیک شده است یا با یک جسم سنگین اصابت کرده است. با این حال، هیچ همسایه ای از شنیدن صدای شلیک گلوله یا چیزی شبیه به آن خبر نداده است.
مارگارت ویتمن مرده: او جسد مادرش را به اتاق خواب برد و روی تخت گذاشت، سپس روتختی را بالا کشید تا به نظر برسد که او خوابیده است. سپس نامه ای نوشت و آن را کنار جسد او گذاشت. خوانده شد: دوشنبه 8-1-66 ساعت 12:30 صبح.
به هر کسی که ممکن است مربوط باشد، من به تازگی جان مادرم را گرفته ام. من از انجام آن بسیار ناراحت هستم. با این حال، من احساس می کنم که اگر بهشتی وجود داشته باشد، او قطعاً اکنون آنجاست. و اگر بعد از آن زندگی نباشد، من او را از رنجش در اینجا بر روی زمین رها کرده ام. تنفر شدیدی که نسبت به پدرم احساس می کنم قابل توصیف نیست. مادرم 25 سال بهترین سال زندگی را به آن مرد داد و چون بالاخره به اندازه کافی از کتک ها، تحقیرها و ذلت ها و مصیبت های او گذشت که مطمئنم هیچ کس جز او و او هرگز نخواهد فهمید - ترکش کند. او تصمیم گرفته است که با او مانند شلخته ای رفتار کند که شما با او در رختخواب باشید، لطف او را بپذیرید و در ازای آن مبلغی ناچیز بیندازید. من واقعا متاسفم که این تنها راهی بود که می توانستم برای تسکین رنج های او ببینم، اما فکر می کنم این بهترین بود. بگذار هیچ شکی در ذهنت نباشد که من آن زن را با تمام وجودم دوست داشتم. اگر خدایی وجود دارد به او اجازه دهید اعمال من را بفهمد و بر اساس آن در مورد من قضاوت کند.
چارلز جی ویتمن.
چارلز یادداشتی روی درب آپارتمان برای خانه دار ساختمان گذاشت. روی، من مجبور نیستم امروز سر کار باشم و دیشب تا دیروقت بیدار بودم. دوست دارم کمی استراحت کنم. لطفا مزاحمم نشوید. متشکرم. خانم ویتمن." چارلز به خانه در خیابان جول 906 برگشت. کتی خواب بود که چارلز وارد اتاق خواب شد. در دستش یک سرنیزه بود. او به حالت خواب همسرش رفت و پنج بار سرنیزه را در سینه او فرو کرد و سپس رفت. برگشت و نامهای را که شروع به تایپ کردن کرده بود، این بار با دست تمام کرد. در آن نوشت: «فکر میکنم بهطور وحشیانهای هر دو عزیزم را کشتهام. فقط سعی میکردم یک کار کامل و سریع انجام دهم... بیمه نامه عمر من معتبر است لطفاً بدهی هایم را بپردازید... بقیه را به صورت ناشناس به یک بنیاد سلامت روان اهدا کنید. شاید تحقیقات بتواند از تراژدی های بیشتر از این نوع جلوگیری کند. در حاشیه سمت چپ نامه، چارلز نوشته بود "8-1-66 دوشنبه 3:00 صبح. هر دو مردند." چارلز سپس آمادهسازی برای آخرین اقدام خود را آغاز کرد.او پادری قدیمیاش را برداشت و شروع به بار کردن آن کرد.او غذای کافی برای چند هفته بستهبندی کرد، کنسرو گوشت، سه گالن آب، بنزین، چاقو، رادیو ترانزیستوری، چراغ قوه و باتری. یک تپانچه 9 میلی متری لوگر، یک تپانچه گالسی-برشیا و یک هفت تیر 357 مگنوم اسمیت و وسون وجود داشت. او همچنین یک تفنگ رمینگتون کالیبر 30 و یک تفنگ شکاری پیچ و مهره 6 میلی متری 700 رمینگتون با چهار قدرت اضافه کرد. میدان تلسکوپی لوپولد، که با آن حتی یک غیرمتخصص هم می توانست به طور مداوم به یک هدف شش اینچی از فاصله 300 یاردی ضربه بزند و چارلز یک تیرانداز ماهر بود.
در ساعت 5:45 صبح، چارلز با سرپرست در ساوت وسترن بل تماس گرفت و به او گفت که کتی احساس ناخوشی می کند و آن روز سر کار نخواهد آمد. یک ساعت و نیم بعد، چارلز به شرکت اجاره آستین رفت و یک دالی دو چرخه را اجاره کرد تا به او کمک کند تا قفل پا را در اطراف جابجا کند. سپس به این نتیجه رسید که قدرت شلیکی که در اختیار دارد کافی نیست و از سخت افزار دیویس، یک کارابین M-1 کالیبر 30 خریداری کرد و به فروشنده گفت که برای شکار خوک ها می رود. او سپس به سیرز رفت، جایی که یک تفنگ ساچمه ای 12 خرید، و از فروشگاه تفنگ چاک بازدید کرد، جایی که حدود 30 مجله شات برای کارابین جدید خرید. او اکنون حدود 700 گلوله داشت.
زمانی که او به خانه برگشت، ساعت 10:30 صبح بود، و با کافه تریا وایات تماس گرفت و به کارفرمایان مادرش گفت که او سر کار نخواهد بود، زیرا او بیمار است. کشتار برج تگزاس: برج ساعت در دانشگاه تگزاس در آستین. حدود ساعت 11 صبح، چارلز شروع به آماده شدن برای روز خود کرد. او یک جفت روپوش خاکی روی لباسهایش گذاشت، سپس قفل پا را روی دالی گذاشت و با چرخ به سمت ماشین چرخاند. نیم ساعت بعد چارلز رسید وارد پردیس دانشگاه تگزاس شد. چارلز به نگهبان امنیتی جک رادمن، کارت شناسایی حامل خود را که به عنوان دستیار پژوهشی به دست آورده بود، نشان داد. به رادمن گفت که تجهیزاتی برای تخلیه دارد، مجوز منطقه بارگیری را گرفت. چارلز وارد ساختمان اصلی شد، جایی که قبل از اینکه چارلز بتواند به بالا برود، باید ورا پالمر برق آسانسور را روشن می کرد. او در طبقه 27، یک طبقه زیر عرشه دیدبانی خارج شد، و سپس دالی و پاپوش را از سه پله کوتاه باقی مانده به طبقه بعدی بالا کشید.
روز تعطیل ادنا تاونزلی در آن دوشنبه، 1 اوت، بود، اما زن 51 ساله در حال پر کردن میز پذیرش عرشه مشاهده بود. قرار بود شیفتش ظهر تمام شود، کمتر از یک ساعت دیگر. هنگامی که چارلز ظاهر شد و در حالی که دالی را با نگهدارنده پای خود می کشید، ادنا از او پرسید که آیا مدرک کار دانشگاهی خود را دارد یا خیر.
چارلز بلافاصله به زن حمله کرد و سر او را به احتمال زیاد با قنداق تفنگ کوبید، با چنان قدرتی که بخشی از جمجمه او کنده شد. چارلز ادنا را به پشت کاناپه کشاند و آنجا پنهان کرد. او چند ساعت بعد خواهد مرد.
لحظاتی بعد، یک زوج جوان به نام های شریل بوتس و دان والدن از عرشه دیدبانی که در آن منظره را مشاهده می کردند ظاهر شدند. ویتمن آنجا ایستاده بود و هر دستش یک تفنگ داشت. به دلایلی، چارلز آنها را نکشته، بلکه آنها را رها کرده است. آنها با یکدیگر احوالپرسی کردند و زن و شوهر به سمت آسانسور رفتند. شریل بعداً میگفت که فکر میکرد او آنجا بود تا به کبوترها شلیک کند.
هنگامی که زوج رفتند، چارلز میز را کشید تا در ورودی عرشه را مسدود کند و سپس قفل پای خود را از پلکان کوتاهی که به عرشه دیدبانی منتهی می شد، برد. در آنجا، قفل پا را باز کرد و شروع به تخلیه زرادخانه خود کرد و اسلحه و مهمات را در تمام جهات در امتداد عرشه قرار داد تا بتواند تقریباً به هر موقعیتی بدود و از آنجا شلیک کند.
در حالی که چارلز در حال انجام این کار است، M. J. Gabour، صاحب ایستگاه خدمات از Texarkana، و همسرش Mary، به همراه دو پسر خود، مارک 16 ساله و مایک 18 ساله، از پله ها بالا می روند. همچنین خواهر ام جی، مارگریت لمپورت و همسرش ویلیام با آنها هستند. شش نفر با سنگر موقت روبرو شدند و شروع به هل دادن میز کردند. دو پسر از در خم شدند تا ببینند چه خبر است. چارلز تفنگ ساچمهای اره شده را نشانه گرفت و شلیک کرد. مارک گابور و عمه اش مارگریت لمپورت فورا کشته شدند.
چارلز حداقل سه بار دیگر شلیک کرد. مایک گابور از ناحیه گردن و کتف مورد اصابت قرار گرفت و از روی نرده به سمت دیگر اعضای خانواده پرتاب شد. او در اثر انفجار ناتوان شد. مادرش مری نیز مورد ضرب و شتم قرار گرفته بود و او را برای همیشه از کار افتاده بود. ام جی و ویلیام مجروحان را از پله ها به پایین منتقل کردند و سپس برای کمک دویدند.
چارلز در عرشه دیدبانی را که با دالی بسته شده بود، چسباند، سپس با عرق بند سفیدی دور سرش، توجهش را به مردمی که زیر آن آسیاب میکردند معطوف کرد. در این روز بسیار گرم، مردم زیادی در اطراف بودند. او دقیق ترین اسلحه خود، تفنگ اسکوپی را برداشت و مرکز خرید جنوبی را دید. حدود ساعت 11:48 صبح انگشتش روی ماشه سفت شد.
کلر ویلسون 18 ساله و بسیار خوشحال بود. هنگامی که او با دوست پسرش توماس اکمن 18 ساله در بیرون بندیکت هال قدم می زد، آنها در مورد تغذیه مناسبی که او باید برای نوزاد متولد نشده اش دریافت کند صحبت کردند. تازه وارد ماه هشتم بارداری شده بود.
چارلز در حالی که در امتداد مسیر راه می رفت به او نگاه کرد. او با احتیاط، نه سر کلر، بلکه شکم او را نشانه گرفت. ماشه را فشار داد. گلوله پرقدرت هنگام عبور از شکم و جمجمه فرزند متولد نشده اش او را تکان داد. کلر فریاد زد و افتاد. توماس، وحشت زده، به کمک برگشت و گفت: «عزیزم!»، سپس وقتی گلوله دیگری سینه او را شکست، دیگر چیزی نگفت.
در ابتدا به نظر می رسید هیچ کس نمی دانست چه اتفاقی دارد می افتد. آنها می توانستند صدای شلیک تفنگ را بشنوند، اما آنها را رد کردند، بدون اینکه بدانند چیست. بسیاری از مردم متوقف شدند و به اهداف ثابتی برای چارلز در بالای برج تبدیل شدند. هنگامی که متوجه شدند مردم در حال فرو ریختن روی زمین بودند، متوجه شدند و وحشت شروع به گسترش کرد. و مردم افتادند. دکتر رابرت همیلتون بویر یک استاد مدعو ریاضیات بود. این بازیکن 33 ساله به تازگی یک کار تدریس یک ماهه را در مکزیک به پایان رسانده بود و قرار بود به انگلستان برود تا در دانشگاه لیورپول کار کند. همسر باردار او لیندسی و دو فرزندشان، متیو و لورا، قبلاً آنجا بودند و منتظر ورود او بودند. او به تازگی به مرکز خرید رفته بود تا برای ناهار برود که گلوله ای به کمرش اصابت کرد. او به سرعت درگذشت.
عده ای برای کمک به مجروحان دویدند و خودشان هم هدف قرار گرفتند. شارلوت دره شوری، دبیر گروه تحصیلات تکمیلی، یکی از این افراد بود، اما او خوش شانس بود. او متوجه شد که به او شلیک می شود و به پشت پایه بتنی یک میله پرچم پناه برد و تمام یک ساعت و نیم تیراندازی را در آنجا ماند. او آسیب ندیده بود. چارلز توجه خود را به سمت شرق برج معطوف کرد.
توماس اشتون 22 ساله، کارآموز سپاه صلح از ردلندز، کالیفرنیا بود. در 14 سپتامبر، او قرار بود به ایران فرستاده شود و برای گرایش سپاه صلح خود در دانشگاه تگزاس حضور داشت. فارغ التحصیل اخیر از دانشگاه کالیفرنیای جنوبی در امتداد بالای مرکز محاسبات قدم زد که گلوله ای از قفسه سینه او شکافت. او بعداً در بیمارستان براکنیج درگذشت. در عرض چهار دقیقه پس از اولین شلیک، پلیس آستین شروع به دریافت گزارش هایی از تیراندازی شخصی از بالای برج ساعت در دانشگاه کرد. زنگ خطر در رادیو به صدا درآمد. تمام واحدهای مجاور با سرعت به سمت محوطه دانشگاه حرکت کردند. حدود 100 پلیس آستین سیتی به همراه بیش از 30 گشت بزرگراه، تکزاس رنجرز و حتی برخی از ماموران سرویس مخفی ایالات متحده از دفتر لیندون جانسون در آستین در دانشگاه گرد هم آمدند.
در این زمان، در مورد اینکه واقعاً چه تعداد تیرانداز روی برج بودند، سردرگمی وجود داشت. وقتی چارلز از نقطهای به نقطهای میدوید، اسلحهای را برمیداشت و از آنجا تیراندازی میکرد، تصوری که پلیس داشت این بود که بیش از یک نفر در آنجا حضور دارند، شاید حتی چهار نفر.
پلیس مغلوب شد - آنها تفنگ های 0.38 و ساچمه زنی خود را داشتند، اما هیچکدام برد نداشتند. علاوه بر این، چارلز پشت دیوارهای 18 اینچی ضخامت جان پناه بود. او عملا تسخیرناپذیر بود.
چارلز توجه خود را به سمت غرب معطوف کرد و خیابان گوادالوپ را نشانه گرفت، که در ردیف مشاغل و مغازه ها، رستوران ها و کافه ها قرار داشت، این مکان یک کشتار عالی بود. الک هرناندز 17 ساله، روزنامهفروش، هنگام دوچرخهسواری مورد ضرب و شتم قرار گرفت، مجروح شد، اما کشته نشد. کارن گریفیث 17 ساله چندان خوش شانس نبود. دانشآموز دبیرستان لانیر، همان مدرسهای که کتی ویتمن در آن معلم بود، روی زمین افتاد و با گلوله از ریهاش به شدت مجروح شد. توماس کار به تازگی از باتز هال جایی که در آزمون اسپانیایی شرکت کرده بود خارج شده بود و در کنار کارن گریفیث قدم می زد. احتمالاً در حالی که سعی می کرد به کارن کمک کند، پس از پارگی گلوله ستون فقرات او نیز روی زمین افتاد. کارشناس سابق آژانس امنیت ارتش 24 ساله ساعتی بعد جان باخت. کارن گریفیث یک هفته قبل از اینکه او نیز بر اثر جراحاتش بمیرد زنده ماند.
از اولین افسران حاضر در صحنه جری دی و بیلی اسپید بودند. اسپید 23 ساله بود و به فکر رها کردن شغل پلیس و بازگشت به مدرسه بود. هیوستون مک کوی، یکی دیگر از افسران پلیس آستین، تقریباً در همان زمان وارد شد. بیلی اسپید پشت مجسمه جفرسون دیویس در Inner Campus Drive پنهان شد. فاصله شش اینچی بین نرده ریل در اطراف مجسمه به اسپید اجازه داد تا برج را ببیند. برای چارلز ویتمن کافی بود. او یک گلوله را از شکاف وارد کرد که به شانه اسپید اصابت کرد. اگرچه گلوله شبیه یک زخم سطحی به نظر می رسید، اما در واقع به سینه اسپید رفته بود. بیلی اسپید به شدت مجروح شد. خونریزی ادامه یافت و چارلز همه چیز را از رادیو خود گوش می داد.
هری والچوک رفته بود مجله بخرد. معلم 39 ساله کالج جامعه آلپنا در میشیگان و پدر شش فرزند، تازه دکه روزنامه فروشی را ترک کرده بود که گلوله ای به سینه اش اصابت کرد و او را کشت. دانشآموزان دبیرستانی پل بولتون سانتاگ، کلودیا روت و کارلا سو ویلر پشت یک سد ساختمانی در مقابل Snyder-Chenards، یک لباسفروشی، پناه گرفته بودند. پل و کلودیا 18 ساله نامزد کرده بودند و در مرکز شهر بودند تا کلودیا بتواند قبل از ورود به دانشگاه مسیحی تگزاس واکسن فلج اطفال را دریافت کند. پل، که اخیراً از دبیرستان استفان اف. آستین فارغ التحصیل شده بود، در دانشگاه کلرادو پذیرفته شده بود و به عنوان نجات غریق در یک استخر محلی کار می کرد.
پل حرکت کرد تا بهتر ببیند و گفت: «میتوانم او را ببینم. این واقعی است!» لحظه ای بعد گلوله ای به دهان او اصابت کرد و بلافاصله جان باخت. کلودیا برای کمک به نامزدش حرکتی کرد و خودش را لو داد. گلوله ای به سینه او اصابت کرد و او نیز در کنار پل دراز کشید. او بعداً در بیمارستان براکنیج درگذشت. بر اساس گزارشها، پدربزرگ پل، پل بولتون، و مجری در KTBC، تنها زمانی از مرگ نوهاش مطلع شد که فهرست قربانیان را از طریق آنتن خواند. در حال حاضر، افسران پلیس و غیرنظامیان که متوجه شده بودند که سلاح های گرم پلیس بی اثر است، به خانه شتافته و با سلاح های شخصی خود، تفنگ هایی که قوی تر بودند، بازگشتند. آنها به سمت برج ساعت نشانه رفتند و وقتی گلوله ها به جان پناه اصابت کردند، چارلز خود را گرفتار دید. اکنون یافتن اهداف دشوارتر شده بود و او شروع به استفاده از آبریزها به عنوان درگاه تفنگ کرد. این از او در برابر تیراندازان زیر محافظت کرد، اما انتخاب اهداف او را محدود کرد. افسر پلیس آستین رامیرو مارتینز که خارج از وظیفه بود، اما یونیفورم خود را پوشید و به سرعت به محل حادثه شتافت، به غیرنظامیان و سلاح های پرقدرت آنها اعتبار داد و گفت که اگر آتش آنها کار را برای تیرانداز سخت نمی کرد، وجود داشت. کشته و زخمی بیشتر بوده است.
در فاصله بیش از 500 یاردی جنوب برج، دو نیروی برق شهری به نامهای روی دل اشمیت و سولون مککاون، کامیون خود را پارک کرده بودند. به جمع خبرنگاران و تماشاگران پیوست. آنها که پشت وسایل نقلیه خود جمع شده بودند، احساس می کردند که از ضربه ایمن هستند، آنها به اندازه کافی دور بودند. روی 29 ساله، احتمالاً برای اینکه کمی بهتر ببیند، ایستاد. اما چارلز یک تیرانداز ماهر بود و با وجود فاصله بسیار زیاد، گلوله ای را در شکم روی فرو برد. روی 10 دقیقه بعد درگذشت. یک هواپیمای پلیس به همراه تیراندازی به نام ستوان پلیس ماریون لی فرستاده شده بود. اما آشفتگی باعث شد که لی نتواند یک ضربه ثابت داشته باشد. از سوی دیگر چارلز توانست خود را مهار کند و توانست هواپیما را بزند. خلبان، جیم بوتول، هواپیما را از برد خارج کرد و از آن فاصله امن، به دور برج ادامه داد. لی گزارش داد که او فقط می توانست یک مرد مسلح را ببیند.
تیراندازی چارلز تقریباً باورنکردنی بود. رابرت هرد، خبرنگار 36 ساله آسوشیتدپرس، با حداکثر سرعتی که می توانست می دوید که گلوله ای به شانه اش اصابت کرد. رابرت با وجود درد شدید گفت: "چه ضربه ای!" همانطور که این قبل از استفاده گسترده از واکی تاکی بود. ارتباطات بین افسران روی زمین عملاً وجود نداشت. وقتی ماشینهایشان را ترک کردند، خودشان بودند. واضح بود که باید کاری جدی انجام شود. هیوستون مک کوی، جری دی و رامیرو مارتینز هرکدام به طور مستقل به یک نتیجه و برنامه عمل یکسان رسیده بودند. این قرار نبود تا زمانی که کسی به آنجا برود و آن را تمام کند، تمام شود. همه آنها تصمیم گرفتند به برج حمله کنند. هر مرد یا با استفاده از فرصت و زیگزاگی برای جلوگیری از تیراندازی یا با استفاده از تونل های تعمیر و نگهداری، راه خود را به برج رساند. در نهایت، هر سه به همراه یک غیرنظامی به نام آلن کروم، یک دم توپچی 40 ساله بازنشسته نیروی هوایی، به طبقه 27 رسیدند. هیچ یک از افسران پلیس تا به حال در یک درگیری با اسلحه شرکت نکرده بودند، و کرام هرگز در نبرد شلیک نکرده بود.
هر چهار مرد با احتیاط سنگر مبلمان را برداشتند و سپس به سمت قسمت پذیرش رفتند. آنها موفق شدند در عرشه دیدبانی را لگد بزنند تا اینکه دالی که آن را بسته بود از بین رفت. چهار مرد به عرشه دیدبانی رفتند. حوالی ساعت 13:20 بود. آنها به دو تیم تقسیم شدند. به نظر میرسید که عکسها از گوشه شمال غربی عرشه مشاهده میآمدند، بنابراین مارتینز و مک کوی در امتداد عرشه شرقی به سمت شمال حرکت کردند، در حالی که دی و کرام در امتداد عرشه جنوبی به سمت غرب حرکت کردند. دی و کرام چندین فوت از گوشه جنوب غربی فاصله داشتند که کرام به طور تصادفی تفنگ خود را شلیک کرد.
چارلز که می خواست موقعیتش را جابجا کند، صدای شلیک را شنید و به گوشه شمال غربی برگشت. در آنجا، او با پشت به دیوار شمالی نشست و کارابین خود را در طول راهروی غربی به سمت گوشه جنوب غربی که شلیک شده بود نشانه گرفت. در حالی که تمرکزش روی جنوب غربی بود، مارتینز را ندید که در گوشه ای بپرد. مارتینز با دیدن ویتمن در 50 فوت دورتر، بلافاصله با 0.38 خود شلیک کرد و هر شش تیر را به سمت ویتمن خالی کرد. در همان زمان، مک کوی به سمت راست مارتینز پرید و از تفنگ ساچمه ای 12 خود دو گلوله شلیک کرد و به گردن، سر و سمت چپ ویتمن اصابت کرد. ویتمن شروع به افت کرد. مارتینز دید که اسلحه تک تیرانداز هنوز در حال حرکت است، تفنگ ساچمهای مک کوی را گرفت و به سمت ویتمن دوید. مارتینز نقطه خالی را به سمت ویتمن شلیک کرد. چارلز مرده ساعت 1:24 بعد از ظهر بود. بدترین تیراندازی در تاریخ تگزاس به پایان رسید. پدر کتی ویتمن در حال گوش دادن به گزارشهای رادیویی بود که میآمد و نام دامادش را شنید. او که نگران بود با پلیس در آستین تماس گرفت. آنها ماشینی را به خیابان جول فرستادند تا مطمئن شوند که کتی خوب است. افسران دونالد کید و بولتون گریگوری از پنجره نگاه کردند. در آنجا جسد کتی را دیدند که در تخت خوابیده بود. وقتی داخل شدند، متوجه شدند که او چند ساعتی است که مرده است. با دیدن یادداشت های چارلز و خواندن اینکه او مادرش را کشته است، ماشین دیگری به پنت هاوس فرستاده شد و حدود ساعت 3 بعد از ظهر، جسد مارگارت ویتمن را پیدا کردند.
دکتر موریس هیتلی زمانی که مشخص شد او با چارلز درمان میکند، تحت نظارت دقیق قرار گرفت و از خیالپردازیاش درباره تیراندازی به مردم از برج مطلع شد. اما او هرگز مسئول شناخته نشد، او با اطلاعات اندکی که از چارلز به دست آورده بود، بهترین کار را انجام داده است. C. A. Whitman بعداً توسط مطبوعات مصاحبه کرد و گفت: "من به اسلحه متعصب هستم. پسر من همه چیز را در مورد آنها می دانست. من به آن اعتقاد دارم.» او همچنین میگوید که چارلز "همیشه یک ضربه بزرگ بود." او کاملا مغرور به نظر می رسید.
تیراندازیهای آستین نشان داد که یک فرد تنها چه کاری میتواند انجام دهد و پلیس در شرایطی که خارج از رویههای عادی بود چقدر درمانده بود. واضح بود که پلیس برای رویدادهایی از این دست آمادگی نداشت، بنابراین تصمیم گرفته شد که یک تیم جدید برای رسیدگی به این نوع موقعیت ها آموزش دهند. اندکی پس از وقایع دانشگاه تگزاس، اداره پلیس لس آنجلس اولین گروه از این تیم ها را تشکیل داد که در ابتدا تیم حمله با سلاح های ویژه نامیده می شد. با این حال، اشاره شد که این نام بیش از حد نظامی به نظر می رسد. با حفظ همان حروف اول به اسلحهها و تاکتیکهای ویژه و مخفف S.W.A.T تغییر نام داد. وارد زبان انگلیسی ما شد
ویتمن درخواست کالبد شکافی کرده بود و روز بعد انجام شد. آنها یک تومور مغزی، یک گلیوبلاستوما، در ناحیه هیپوتالاموس پیدا کردند که احتمالاً به آمیگدال فشار می آورد. حدس زده می شود که این ممکن است یک عامل کمک کننده به اقدامات او، همراه با زندگی شخصی او باشد، و اینکه افرادی که از این تومور رنج می برند غیر معمول نیست که دچار مشکلات خشم شوند. هیچ کس دقیقاً نمی داند چه چیزی باعث شد چارلز ویتمن کاری را که انجام داد انجام دهد. آیا این تومور بود؟ آیا این سوء مصرف مواد مخدر بود؟ برخی به فروپاشی روانی او و فشار عاطفی که توسط پدر بدرفتارش بر او تحمیل شده است و نیاز به تبدیل شدن به فرد بهتری اشاره کردهاند که با شکست مواجه شد. دیگران، حداقل تا حدی، آموزش تفنگداران دریایی او را مقصر دانستهاند، جایی که به استخدامکنندگان آموزش داده میشود که چگونه بدون عواقب یا توجه به زندگی خود پایان دهند. به احتمال زیاد، این ترکیبی از همه موارد فوق است.
اینکه بگوییم او دیوانه است، نادرست است. او مطمئناً مشکل داشت، اما در 1 آگوست 1966، چارلز ویتمن دقیقاً می دانست که دارد چه می کند. این هیچ انگیزه ای برای کشتن لحظه ای نبود، یک انفجار ناگهانی خشونت. این یک حمله با برنامه ریزی دقیق بود. در بین کشتن مادر و همسرش، او با چند نفر ارتباط برقرار کرد و آنها را نکشت. نقشه او کشتن از برج ساعت بود، و باورش سخت است که یک دیوانه دیگرانی را که در طول روز با آنها ملاقات کرده است نادیده بگیرد. در حدود 90 دقیقه ای که چارلز ویتمن در عرشه دیده بانی بود، توانست تقریباً 50 نفر را شلیک کند. برخی فوراً مرده بودند. برخی ساعت ها یا در مورد کارن گریفیث یک هفته به زندگی چسبیده بودند. یک باغ یادبود در سال 2006 به قربانیان آن روز اختصاص داده شد، اما برای بسیاری، وقتی این رویداد را به یاد می آورند، این برجی است که به آن نگاه می کنند. کسانی که زنده ماندند برای همیشه تغییر کردند. کلر ویلسون، اولین قربانی چارلز، جان سالم به در برد، اما هرگز نمی توانست فرزند دیگری داشته باشد.
دیوید گامبی یک دانشجوی 23 ساله بود که در رشته مهندسی برق تحصیل می کرد. همانطور که به سمت کتابخانه می رفت، گلوله ای از ناحیه کمر او را گرفت. گامبی تنها با یک کلیه فعال به دنیا آمده بود، و در بیمارستان، زمانی که پزشکان سعی کردند روده کوچک او را که بر اثر گلوله قطع شده بود دوباره به هم وصل کنند، متوجه شدند که تنها کلیه گامبی نیز در اثر آن شلیک از بین رفته است. گامبی نیاز به پیوند کلیه داشت و بقیه عمر خود را صرف دیالیز کرد.
پس از بیش از 35 سال رنج، و مطلع شدن از این که این درمان ممکن است به قیمت بینایی او نیز تمام شود، گامبی به اندازه کافی بسنده کرد و از هرگونه درمان پزشکی دیگر خودداری کرد. در 12 نوامبر 2001، دیوید گامبی در آرامش درگذشت. به دلیل مرگ، پزشکی قانونی شهرستان تارانت نوشت: «قتل». سه دهه و نیم بعد، ویتمن آخرین قربانی خود را کشت، هفدهمین قربانی که در اثر تیراندازی او کشته شد.
به عنوان دور، امن بمانید!
- پرنده
No comments:
Post a Comment
Please be considerate of others, and please do not post any comment that has profane language. Please Do Not post Spam. Thank you.